محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5214

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : فرستاده حاجب را ديد و پيام او را رسانيد كه لبخند زد و گفت : « اين با من نيست ، پيش متصدى امضاء برو ( 221 تا مكتوبى براى وى به ديون فرستد و آنجا تدبير كنى آنگاه چنان و چنان كنى . » گويد : فرستاده پيش ابن دأب بازگشت و به دو خبر داد كه گفت : « ولش كن از پى آن مرو و دربارهء آن پرسش مكن . » گويد : موسى در بالا خانهء خويش بود ، به بغداد ، كه ديد ابن دأب مىآيد و جز يك غلام با وى نيست ، به ابراهيم حرانى گفت : « مىبينى كه ابن دأب وضع خويش را تغيير نداده و براى ما تجمل نگرفته ، ديروز با وى نيكى كرديم كه اثر ما بر او ديده شود . » ابراهيم گفت : « اگر امير مؤمنان دستورم دهد ، چيزى از اين باب به اشاره با وى بگويم . » گفت : « نه ، او كار خويش را بهتر مىداند . » گويد : اين دأب وارد شد و سخن آغاز كرد ، موسى به چيزى از كار وى اشاره كرد ، گفت : مىبينم كه جامه ات شستشو ديده است ، اينك وقت زمستان است و به جامهء تازه و نرم نياز هست . » گفت : « اى امير مؤمنان دستم از آنچه نياز دارم كوتاه است . » گفت : « چگونه ! ما از بخشش خويش چيزى به تو داديم كه گمان داشتيم كار ترا سامان مىدهد . » گفت : « به من نرسيده و آن را نگرفته‌ام . » گويد : هادى متصدى بيت المال خاص را پيش خواند و گفت : « هم اكنون سى هزار دينار را براى وى بيار . » كه حاضر كردند و پيش روى او ببردند . على بن يقطين گويد : شبى با جمعى از ياران موسى پيش وى بوديم ، خادمى بيامد و آهسته با وى چيزى گفت كه با شتاب برخاست و گفت : « نرويد » و برفت و